بعد از تاخیری وحشتناک سال نو رو تبریک می گم
بعد از تاخیری ترسناک بابت تاخیر در به روز کردن وبلاگ عذرخواهی می کنم
الان کلا چیزی به ذهنم نمی رسه ولی کلا باز هم بر می گردیم به روز های خوب!!
به زودی...
بعد از تاخیری وحشتناک سال نو رو تبریک می گم
بعد از تاخیری ترسناک بابت تاخیر در به روز کردن وبلاگ عذرخواهی می کنم
الان کلا چیزی به ذهنم نمی رسه ولی کلا باز هم بر می گردیم به روز های خوب!!
به زودی...
آفتابه ، ولی سرده ، کوش خورشید خانومه هرزه
با کدوم یکی از ستاره های اسمون من خوابیده که نیست رفته
شاید پشت ابره ، منم منتظر نمیمونم که بیاد بیرونو ببینمش
میرم پشت ابرها تا بگیرمش
توی بغلم آخ... ، سوختم
اخرین بازی که دیده بودمت توی صفحه نمیدونم چندم کتاب نقاشیم بود
یادش بخیر
ایکاش چیده بودمت ، مثل گل ایکاش چیده بودمت
خب واسم تعریف کن با ابره جلوت رابطت چطوره
شنیدم واسه اینکه کسی نمیتونه ببینت بر خورده یخورده بهت
این فاصله دوره ، بیا به همد نزدیکتر بشیم تا دست بکشم روی موهای بورت
به تو محرم شدم با نورت
منم ساکن این شهر ، مسافر غریب تو خونه ، وارث یه درد
از چیدن سیب درخت تو اسمونت
مردم من میگن که خورشید خانوم خوابه ولی عکست هنوز
گوشه اتاق خدا تو قابه ، هرروز پا میشه و گردشو میگیره و میگه به قول زمینیا
خورشید تا ابد پشت ابر نمیمونه نه نه نمیمونه نه برو عقب منو بغلم نکن
منو اروم میکنی ، بذار داد بزنم به همه بگم که یه روز میای بیرون از پشت ابر زمینو جارو میکنی
بگو میای لعنتی، بگو میای لعنتی ،
بگو میای.......
بگو میای ، بگو میای ، بگو میای....
بگو میای ، بگو میای...
بگو میای...
....
نگران نباش ، من هوای تورو دارم خانوم ،
از پشت ابر یهو نیا بیرون ، دستتو بده به من خیلی اروم یکم اروم باش
از ابر جلوت دلگیر نباش ، که من حاصل بارش بارون هام
تو این چند ساله جات خیلی خالی بود
وای خیلی عالی بود ، اون وقتا که بودی
من افتادم پایین جات خیلی خالی بود
افتاب ، بود ولی سرد ، این اسمون واسه تو جا دار ، بود ولی تنگ
بگو میای لعنتی ، بگو میای لعنتی ، بگو میای
بگو میای لعنتی ، بگو میای لعنتی ، بگو میای
بهرام نورائی
گفتم یه آپه خوب می کنم!
انتظار همه رو بردم بالا!!
به خاطر همین و به خاطر حالات روحیم و با عذر خواهی فعلا بی خیالش میشیم و دل نوشته های خودم رو می نویسم!!
من آرزوم برای این وبلاگ اینه که دست کم 20 نفر طرفدار واقعی پیدا کنه!!
و برام دعا کنید که روزی بتونم اونقدر خوب بنویسم!
یه عذر خواهی هم بدهکارم برای اشتباه تحت لفظی در نوشته های اخیرم!راستش ما فیلم نمی سازیم!
یه برنامه تصویری طنز،انتقاد به نا هنجاری ها جامعه!
به غیر از علاقه بالاخره باید یه تلاشی کرد تا اشتباهاتمون رو به خودمون گوشزد کنیم!!
دنبال هدفای بزرگم باید یه تلاشی بکنم برنامه ریزی کنم که بهشون برسم!
تو این مسیر خیلی تنهام دریغ از حتی یه یاور!یه پشتیبان! ولی باید راه رفت!
ولی اگه بتونم دوباره با خدا آشتی کنم اون بهترین یاری رسونه!!
به امید اینکه هممون به اهدافمون برسیم!!البته به غیر دشمنامون!!
این روزها ذهنم به اندازه همین نوشتم مشوشه!!
خوب میشم به زودی
درود
یه سرمایی خوردم
بی سابقه یعنی!!
به خاطر همین هم پروژه فیلم برداری تعطیل تا پایان عاشورا تاسورا!!!
در این مدت هم کار خاصی نکردم!
فقط یه مدت داشتم به متن فیلم سازی فکر می کردم! که اونم خیلی سختگیرم! اصلا راضی نمیشم!
بعضی وقتا فشار زیاد میشه می خوام بزنم زیرش!!
از درسام هم کلی عقبم!!وقتم نمیشه لاشو وا کنم ببینم چیه!!
وقت نمیشه یعنی حسش نی!!
آقا این خارجی ها یه بازی ساختن مارو از زندگی بندازن!!
Angry Birds
یه سری جو جو عصبی رو باید بندازی سرو کله یه سری خوک خندون!!
ببین در چه حد وضع خرابه که نشسته بودیم تو کافه داشتیم بازی می کردیم!!
پسره فال فروش اومده گوشیو ازم گرفته میگه اینجوری نیست! اینجوری بزنی بهتره!!
دوست من دچار سو تغذیه مزمن شده!!
همسایمون از شوهرش طلاق گرفته!!
بازی نکنید بلا ملا میاره سرتون اصلا!!
یکی دو روز دیگه یه آپ خوب می کنم!!
این روزا با یکی از دوستان تلاش می کنیم فیلم سازی کنیم!
اما مشکل سواد داریم!
حالا من تو فکر کسب سواد این کارم!!
که این هم به این بستگی داره که ترم بعد تهران باشم یا نه!!
دیروز با بچه ها خواستیم یه تفریحی بکنیم
رفتیم بیرون و ریه هامون رو به دود قلیون آلوده کردیم که این فریضه بزرگ حتما انجام بشه
تو قهوه خونه به این فکر می کردیم که کجا بریم!؟
دوستان ورزشکار ما گفتن بریم استخر
ولی خب من صبحش رفته بودم و اصلا حال نمیداد!!
من عشق سینما ، طبق معمول گفتم سینما که باز اونا دوست نداشتن!!
که در آخر یکی از دوستان که نوستالژیش باد کرده بود گفت بریم محل قدیممون رو بگردیم!!
رفتیم گشتیم!پاساژ گردی کردیم و رفتیم به پارک بزرگ محل!
از اونجایی که دوست ما تا حالا سینما 4d نرفته بود گیر داد که بریم!!رفتیم و دید که شهرداری تهران یا چه میدونم پیمانکار این قضیه چه گندی زده!!
بعدش رفتیم دربند و دوست جو گیر ما مارو برد کوه نوردی و تمام اعضای بدنمون رگ به رگ شد!!
نفری 2 بار هم روی زمین کتلت شدیم!!
بعدش هم خانه و چپ کردن تو جا...
مطلب خوب بزودی میزارم!!
دنبالشم! نیستش متاسفانه!!
پیش از همه چیز بابت کامنتات ممنون! حتی فحش هم بدین ما خوشحال میشیم و انگیزه میگیریم!!
در روزهای اخیر من یکم دچار سر درگمی شدم! یا اصلا نمی دونم تکراری شده زندگی واسم!!
می خوام درس بخونم ولی کتاب رو که باز می کنم می ترسم میبندمش!!
نه اینکه اول ترمو ایناست جو گیرم ها نه! هدف دارم ولی متاسفانه حسش نیست!!
یکمیش هم تقصیر این نت هستش!زندگی رو از ما گرفته!!
قبلا که نتم رو قطع کرده بودم مطالعه درسی که هیچی مطالعه آزادم خیلی بیشتر شده بود!
نمی دونم چیکار کنم!! توی استفاده از نت دچار زیاده روی و یا کمروی میشم!
سردرگمی دوم من سردرگمی مذهبی من هستش!!
مطمئنم که مسلمون نیستم!!
یعنی کارای رو که مسلمونا انجام میدن رو انجام نمیدم!!
ولی برای خودم اعتقاداتی دارم!
دروغ ممنوع-غیبت ممنوع-تهمت ممنوع-دزدی ممنوع-نگاه به زن شوهر دار ممنوع- ضایع کردن حقوق دیگران ممنوع .و...
اینا بخشی از ممنوعاتی بود که واسه خودم تعریف کردم
حالا کارایی که واسه خودم مباح میدونم انجام بدم:
هروقت که خیلی دلم واسه خدا تنگ میشه به شیوه مسلمونا نماز میخونم
به نظر من کعبه و بتخانه بهانه است مقصود تویی!! من مدل عبادت نماز رو که بلدم رو انجام میدم!!
به ائمه اعتقاد دارم!!
تا جایی که بتونم به اطرافیانم کمک می کنم!! و بدخواه کسی نیستم!!!
و...
حالا نمیگم من همه اینها رو %100 رعایت می کنم ولی سعیم بر اینه که خودم رو تو این چارچوب قرار بدم!!
اما نیمدونم با همه این اوصاف جهنمیم یا بهشتی!!
من مطمئن نیستم این چیزی که به ما ارئه شده اسلام واقعیه وگرنه چرا این همه جوون دین گریز داریم!!
به امید روزی که تمام حقایق بر ما روشن بشه!!
من به موعود هم معتقدم
بازم یادم رفت چی می خواستم بنویسم!!
اپیزود1:
در یک شب خنک پاییزی رفته بودم به محله قدیمی سری به دوستانم بزنم!
بعد از خداحافظی و اینا به سمت خونه راهی شدم!
به خیابون اصلی رفتم منتظر تاکسی بودم که یک موتوری اومد سمتم ازم سوال کرد کجا میرم؟
منم مسیرم رو گفتم
گفت سوار شو!منم به امید این که مسافر کشه سوار شدم بعد از طی مسافتی برای اینکه از ترافیک فرار کنه از کوچه پس کوچه رفت بعد رفتش توی یه کوچه و وایساد یه چاقو قد من درآورد و موبایلمو خواست منم دادم!
اونم رفت!
اپیزود2:
اولش بگم انسان جائز الخطاست.
من خط و گوشیه جدید تهیه کردم که این باعث میشه کرمهای بدن آدم زنده بشه و دوستاش رو اذیت کنه!
و این بیماری به دوستم سرایت کرد و ازم خواست که دوست دخترش رو امتحان کنم!
منم از سر بیکاری قبول کردم!
پیامک دادیمو اینا اون بنده خدا هم چند تا سوتی ولی جدی نبود!اما دوست ما غیرتی شد و بهم زد!!
حالا اون دختره منو مقصر می دونه!!
منم خواستم جبران کنم!
اما رفیق ما هم فکر کردش که من خواستم با دوستش رفیق شم!
منم دیدم خر تو خر شده بی خیال شدم!
حالا اشتباه کردیم دیگه پشیمونیم!!
اپیزود 3:
دیشب رفتیم تئاتر!
دریای خاموش
خیلی زیبا بود شهرام حقیقت دوست عالی ظاهر شده بود
دوسش داشتم بهم چسبید!
کارگردانش نیما دهقانی جوون بود که من خیلی دوسش دارم!
یه جمله هم داشت که من خوشم اومد:
مردمی که سکوت رو میشناسن فریاد های زیادی رو به خودشون بدهکارند.
از جمله میهمانان ویژه ای که من دیدم و شناختم مخبرالدوله سر سعدی اونجا بود و بهنوش طباطائی
که خیلی پیر و فرطوط (فرتوت،فرطوت،فرتوط) شده بود.
پ.ن:از دوران مجردی لذت می برم!
اتفاق که زیاد افتاده واسم!!
رفتم کلاس
40 تا پسر گل گلاب سر کلاس بودن!!
دخترم نبود!!
در صورتی که بری تو حیاط دانشگاه از 800 تا دانشجو 600 تاش دختره!!!
امروز با دوستم بیرون بودم بعد دیدم 3 شنبه است گفتم حیف نرم سینما
دوستم رو پچوندم!!
سینما تنها میرم!! بیشتر وقتها!!
بابت جمله بندیهای افتضاح عذر می خوام!!
خلاصه رفتم دم سینما آزادی دیدم همه فیلمارو دیدم!!
غمگین برگشتم رفتم اونور خیابون یه چیز خوردم و بلند شدم رفتم سمت میدون ولیعصر تا برم خونه!!
اونجام شلوغ بود! بعد یه آقایی گفت سید خندان و سوار شد!
منم تند پریدم که سوار بشم که دیدم یارو نمیره اونور!!
حالا منم هی زور میدم که سوار شم دیدم یارو منو بد نگاه می کنه!!
گفتم دوس نداری من سوار شم؟؟ گفت به قرعان پره!!
به جون بچم پره!!
منم قرمز کردمو در رو بستم!!
برگشتم دیدم مردم سعی می کنن ازم دوری کنن!!
حالا بعد سوار شدم !
تو تاکسی صحنه چند لحظه قبل یادم میاد غش غش میخندم!!
دختره که بقل نشسته بود صحنه قبل هم دیده بود این صحنه رو هم دید ترسید بنده خدا!!!
خلاصه بعد وضعی بود دیگه!!
الان هم هم 1 دارم هم 2!!! باید برم!!
پاسخ به کامنتات همونجا بزودی!!
این چند وقته یک سری مسائل خصوصی پیش اومد که نمی تونستم با شما به اشتراک بگذارم.
دیگر مسئله ای که باهاش درگیر بودم ثبت نام دانشگاه بود.
که مسئله اول حل شد مسئله دوم نه!!!
فرصت هم نمیشه از اون مطالب فقید بزارم براتون!ولی بزودی میزارم براتون!!
آها
چند وقت پیش یکی از دوستان از قزاقستان اومده بود پیش ما که بره از اینجا مالزی!!
ما هم گفتیم ببریم ایشون رو بگردونیم!!!
ساعت ۱ شب رفتیم دارآباد!!
۳ نفر بودیم.
ماشین رو پارک کردیم یه چند قدم رفتیم جلو که دیگه به تاریکی رسیدیم ،قبل از تاریکی هم یه کانکس پلیس بود.وقتی تاریکی رو دیدیم تردید کردیم! که بریم یا نریم؟!همینجوری در حال فکر کردن که بودیم به آقا پلیسا گفتیم خسته نباشید!!
که یکهو آقا پلیس ناراحت شد گفت شما ۵ نفر باهمید؟؟(۲ نفر دیگه از قضا پشت ما بودن)![]()
ما ترسیدیم و گفتیم:نههههههه!!!![]()
گفت باشه بیاین تو بیاین تو!!!
رفتیم تو و تا فیها خالدون مارو گشت!!هیچی نیافت!!![]()
بعد اومدیم تو ماشینمون نشستیم!
حالا منو باش میخوام سوتی بگیرم:
- ما که ۳ نفر بودیم اونام ۲ نفر بودن چرا گفت شما ۵ نفر بیاین اینجا؟؟![]()
بقیه:
-
۳ و ۲ میشه ۶؟
من:
- ![]()
خلاصه این بود از گفتنی های این هفته!!
سعی می کنم از شنبه رفتم دانشگاه منظم تر آپ کنم!!
راستی!دوست خیلی خوبم نیما رو نیز یافتم!!
هوررررااااا
نمی دونم چه قضیه هست، من هروقت که فکر می کنم اینجا رو آپ کنم، کلی مطلب میاد تو ذهنم ولی وقتی میام تو اینجا نمی دونم چی بگم!!
تابستون امسال
در اوایلش که 2بار 2باره کنکور دادم!!
بعد رفتم اردبیل که اردبیل خوش گذشت بد نبود
بعدشم که ماه رمضون خیلی بد گذشت!!
با آرمیتا آشتی کردم!(برای بار 30ام)
عمران آزاد قبول شدم!!هورااا
دیگه اتفاق خاصی نیست !
اه منم با این آپم